رضا قليخان هدايت

815

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تا بود گرد فلك شمس منير اندر مدار * تا بود زير زمين ديو لعين اندر زحير در زمين بادا بدانديش تو چون ديو لعين * بر فلك بادا نكوخواه تو چون شمس منير و له ايضا چه رويست اينكه از حسنش همى بيدل شود ناظر * چه مويست اينكه در وصفش همى گمره شود خاطر به بوى او گذارم روز روزى كو بود غايب * به رنگ او فروزم وقت وقتى كو بود حاضر نديده چشم او هرگز نديدم نرگسى فتان * نديده زلف او هرگز نديدم سنبلى شاطر هميشه چشم عيارش به خون بيدلان راغب * هميشه زلف مكارش ز عهد عاشقان نافر به ميدان تيغ تيزش ابر و خون دشمنش باران * به ديوان خط خوبش سحر و كلك فرخش ساحر سرافرازان دولت را به فر ايزدى ياور * ستمكاران ملت را به تيغ حيدرى قاهر و له ايضا اى ز مشك ناب كرده بر مه رخشان رقم * گرد عالم گشته از خوبى و زيبايى علم سلسله بستى به عيارى هدى را از ضلال * دايره كردى به جبارى ضيا را از ظلم